تبليغاتX
مسمار

برای حمایت از قیام دات آی آر، که حاوی سیاهه ای از پایگاهها و وب‏لاگ‏های فعال در مورد غزه است، این کد را در وبلاگتان قرار دهید:


نوشته شده توسط محمّد علی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 |

عصر 11 محرّم، شب شهادت زین العابدین(ع) بود و می​خواست بره مراسم. بهش گفتم من ماشین دارم. تا یه جایی می​رسونمت. توی دانشکده بودیم و داشتیم با هم حرف می​زدیم که یکهو ساکت شد. صورتش برافروخته شد و سرش رو انداخت پایین. معمولاً وقتی صحنه​ای تو دانشگاه می​دید به روی خودش نمی​آورد. برگشتم ببینم چی شده... صحنه را دیدم! تو زمین ورزش روبروی دانشکده​ی مکانیک یه گروهی از دانشجوها داشتند فوتبال بازی می​کردند. تیم آقا مهندس​ها با تیم خانم مهندس​ها! تا دم ماشین دیگه چیزی نگفت. سوار که شدیم تا راه افتادم صداش بلند شد به خوندن:


هر کی گرفتاری داره ذکر ابالفضل میگیره

نداره هیچ راه چاره ذکر ابالفضل میگیره


چشم​هاش نمناک شده بود. گفت: صلّ الله علیک یا بقیة الله! پس کی وقتش میشه؟

تا حالا این مَرد رو این طور ندیده بودم. اصلاً فکر نمی​کردم تو عمرش چشمش تر شده باشه.

شروع کرد به خوندن دعای عهد. گفت هر وقت دلم میگیره و از همه می​بُرم فقط این آرومم میکنه.


حالم گرفته بود. می​خواستم به زمین و زمان فحش و بد و بیراه بگم.

اف بر من....

نوشته شده توسط محمّد علی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |